محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
91
عرفان الحق ( فارسى )
فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً ( 113 ) بشارت است و باهل قناعت اشارت . به پادشاهى عالم فرونيارد سر * اگر ز سر قناعت خبر شود درويش قناعت توشه مردان است و سبك بارى راهنوردان . رهروى را كه قناعت نبود از رفتار لنگ است و پيوسته پايش به سنگ . قوله تعالى : إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِي نَعِيمٍ ( 114 ) وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمٍ . ( 115 ) اعنى نعيم قناعت و جحيم طمع . اما قناعت معنوى كه اهل معنى را سزاست نه از حيث معاش و امور دنياست . دنيا را در نظر اهل توحيد آن مقدار نيست كه بر زيادش طامع باشند يا به اندكش قانع . هرگز ياد نكنند كه اين كم بود يا زياد . بلكه قناعت ارباب كمال حفظ مقام است و ضبط حال . يعنى بيش از حق خود نخواهند و مرتبهاى كه على النقد ندارند حق خود ندانند . بهر مقامى رسند همان را حق خود پندارند و مغتنم شمارند . كه تعدى از حد خود ناسپاسيست و تجاوز از اندازه خويش حقناشناسى . لطيفتر آنكه بهر تجلى از هوش بروند و از خويش بىخبر شوند . شعورى كه تصور كمالى كنند يا ادراك مقامى باقى نماند . مولوى رومى گويد : شعر صوفى ابن الوقت باشد در مقال * ليك صافى فارغ است از وقت و حال اما تسليم - بدانكه از براى هر نفسى دو چيز از لوازم زندگانيست : يكى محل سكنى و ديگرى گذرانى فراخور حال . آدمى كه خانه ندارد هميشه ويلان است و بىسر و سامان . خانه درويش تسليم است و اين خانه بناى قديم .